دربدري

دربدري

 
سلام . میخوام اگه بشه دوباره شروع به نوشتن کنم.
?shinto fathi | در یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

 

سلام . نمیدونم کسی از این وبلاگ بازدید میکنه یا نه ...

بهر حال اگر کسی میاد و میره خوشحال میشم یه یادگاری بزاره بدونم .

?shinto fathi | در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

 

?shinto fathi | در دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥ |   | پيام هاي ديگران ()

 

عجب احساس مسئوليتي

?shinto fathi | در یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت .

 

مست گفت : اي دوست ، اين پيراهن است افسار نيست .

 

گفت : مستي زان سبب افتان و خيزان ميروي .

 

گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست .

 

گفت : ميبايد ترا خانه قاضي برم .

 

گفت : رو ، صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست .

 

گفت : نزديك والي را سراي ، آنجا شويم .

 

گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست ؟

 

گفت : تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب .

 

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست .

 

گفت : از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم .

 

گفت : پوسيده است جز نقشي از پود و تار نيست .

 

گفت : آگه نيستي كز سرت در افتادت كلاه .

 

گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست .

 

گفت : مي بسيار خوردي زان چنين بي خود شدي .

 

گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست .

 

گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را .

 

گفت : هشياري بيار ، اينجا كسي هوشيار نيست .

 

 

?shinto fathi | در یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

اعجاز

 

       آني تو ..

       آن كنايه ي مرموز .

       كه در نهفت عشق ، روان است

       دانستنش ضرور ،

       و گفتنش محال.

        تو ......آني

?shinto fathi | در پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

شب يلدا مبارك

?shinto fathi | در چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

دوست

روياي با تو بودن

                  در بستر تنهايي

                  شب تا به سحر بيدار مانده بود

                  و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها با هم بودنها

                  آسمان دلم پر ستاره بود ماه در کنارم آرميده بود

                  به هر کجا که مي نگريستم

                  روشنايي بود و نور

                  تلاءلو مهتاب

                  آه روياي قشنگ با تو بودن

                  در سپيده دم بيداري

                  شب آرام

                  در کنار بسترم خوابيده بود

 

                  نوشته شده توسط : عباس رضا نيا - بلژيک

 

?shinto fathi | در چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

سلام

بعد از چند روز اومدم

?shinto fathi | در سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()

 

                     دل من برايت تنگ است

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما  زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

 

?shinto fathi | در چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()